تبلیغات
عشق جهنمی - مطالب داستان
 
عشق جهنمی
به سه چیز تکیه نکن ، (غرور -دروغ - عشق). آدم با غرور میتازد، با دروغ میبازد و با عشق میمیرد !!!
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رضا دورقی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
فرصت

تو خونه جز نیما هیچكس نبود همه رفته بودند عروسی یكی از فامیلا.فرصت خوبی بود تا كاری رو كه مدتها تو فكرش بود رو عملی كنه.نیما میخواست امشب خود كشی كنه.

دیگه هیچ كاری تو این دنیا نداشت.زندگی جز عذاب چیز دیگه ای براش نداشت. تمام رشته های كه نیما رو به این دنیا گره میزد یكی یكی پاره شدند.اخرین رشتش هم كه عشقش نسرین بود دیروز پاره شد.نسرین هم نیما رو ول كرد تا تو كاری كه می خواست بكنه ثابت قدمتر بشه.

نیما سخن همه  رو كه می گفتند خود كشی كار ادمهای ضعیفه رو قبول نداشت به اعتقاد اون خودكشی كار آدمهای شجاع بود تواین دنیایی كه همه از مرگ می ترسیدند به اغوش مرگ رفتن شجاعت میخواست او معتقد بود خود كشی دل میخواد چون كار هركسی نیست این دنیا رو با همه دلبستگیاش رها كنه.

قیافه مادرش پدرش خواهر و برادراش خواهر زادش شیما و نسرین جلوی چشمش بود.دل بریدن از اینها بود كه نیما رو دو دل می كرد.اما باوجود این تمام تلاشش رو می كرد تا ذهنش رو روی كاری كه می خواست بكنه متمركز كنه.

سه قرص ترامادول تو دستش بود می خواست اونارو بخوره تا درد مرگ كم بشه.ولی فكر كرد اگه اینهارو بخوره فردا پزشكی قانونی میگه معتاد بوده به همین خاطر اونها رو اندخت دور.

دائم فكرش به سمت نسرین می رفت نسرین و نیما عاشقانه همدیگر رو دوست داشتند ولی از وقتی نیما افسرده شده بود كمتر به تماسها واس ام اسهای نسرین پاسخ میداد. دیگه مثل گذشته سر راهش نمی ایستاد به همین خاطر نسرین فكر می كرد كه نیما دیگه دوستش نداره ودر اخر هم دیروز با یه جر وبحث به این رابطه پایان دادن.

نیما طنابی رو كه قبلا تهیه كرده بود برداشت وبه سمت درخت گردویی كه تو بچگی خودش كاشته بود رفت فكرش رو هم نمی كرد یه روزی از درختی  كه با دستهای خودش كاشته  آویزون بشه.

هوا سرد بود دستهاش  می لرزید ولی لرزش دستاش از سردی هوا نبود.نیما هی تو ذهنش تكرار میكرد كه من باید برم. باید از این دنیا و روزهای تكراری عذاب آور خلاص بشم.

نیما داشت طناب رو به یكی از شاخه های درخت گردو می بست كه صدای مادرش به زمین میخكوبش كرد مادرش پرسید چیكار داری می كنی چند دقیقه طول كشید كه بخودش بیاد بلاخره یه جوابی به ذهنش رسید و گفت:دارم برای شیما تاب درست میكنم. مادرش گفت چه كاریه  اگه شیما بیفته خواهرت همه مونو می كشه.فردا می ریم براش یه تاب آماده می خریم.

بغض گلوی نیما رو فشرد رفت به طرف مادرش و در حالی كه مادرشو بغل كرده بود شروع كرد به گریه كردن مادرش گفت چی شده نیما گفت: دلم برات تنگ شده بود مادرش گفت: تو این 3 ساعت؟ نیما گفت: آره مامان تو همین ۳ ساعت.مادرش گفت: تو خونه موندی هوایی شدی برو آماده شو باهم بریم عروسی ناسلامتی عروسی دختر خالته زشته نباشی نیما هم زود رفت اماده شد وسوار ماشین شد و با مادرش به طرف خونه خالش حركت كرد.

تو راه به ادما درختا ماشینا نگاه میكرد مثل اینكه تازه متولد شده بود.تو همین فكرا بود كه یه اس ام اس براش اومد نسرین بود نوشته بود:معذرت میخوام دیروز من زیاده روی كردم من بدون تو نمی تونم زندگی كنم فردا بیا كافی شاپ همیشگی.نیما سر از پا نمشناخت رو به مادرش كرد گفت ممنونم. مادرش گفت واسه چی نیما گفت واسه همه چی.

نیما از اینكه زنده بود احساس خوشحالی میكرد. تو دلش گفت خدا ممنون كه یه فرصت دوباره بهم دادی.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، فرصت،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی

اثبات عشق

ساعت 3 شب بود. شوق دیدن غزل خواب رو از چشمان سعید ربوده بود.1 ماه می شد كه غزل رو ندیده بود.این طولانیترین مدتی بود كه از زمان اشنایش با غزل از غزل دور مانده بود.4 ساعت دیگه غزل به سر كار میرفت و سعید می توانست عشقش رو در سر كوچیشان ببیند.نگاهی به ساعت انداخت مثل این كه به پاهای ساعت سنگ بسته بودند.

با هر زحمتی بود  شب رو به صبح رسوند 1 ساعت دیگه غزل به سر كار می رفت. سعید آماده شد وبه سر كوچه ای كه غزل توش زندگی می كرد رفت.سر كوچه منتظر ماند تا غزل بیایید.هر چند وقت یكباربه كوچه سرك میكشید.هر دقیقه برای سعید مثل یك سال بود تحملش داشت تمام می شد.یكبار دیگر به كوچه نگاهی انداخت ولی اینبار دنیا رو سرش خراب شد چیزی رو دید كه باورش براش غیر ممكن بود.

غزل داشت می آمد ولی همراهش مهدی(رقیب عشقی سعید)بود كه داشتند باهم حرف می زدند و می خندیدند.سعید به سرعت از اون مكان دور شد.

باورش  عذاب اور بود. غزل،مهدی،خیانت مغزش داشت منفجر می شد. كسی  كه با پوست اوستخونش دوست داشت به او خیانت كرده بود. سخت بود(غزل و مهدی)،مهدی كسی بود كه دوبار سعید رو با چاقو زده بود وسعید را تا دم مرگ برده بود.قبل از اشناییش با غزل سعید و مهدی دوست بودند ولی به خاطر غزل تبدیل شده بودند به دشمن.داشت دیوانه می شد قرار بود بعد از برگشتن از این سفربا غزل عروسی كند.چی فكر می كرد و چی شد.سعید ساعتها با خودش كلنجار رفت وبلاخره تصمیمش رو گرفت یا مرگ یا انتقام.

فردای ان روز یك پژو GLX سر كوچهای كه غزل از انجا رد می شد ایستاده بود وقتی غزل به ماشین نزدیك شد یك نفر از ماشین پیاده شد ودستش رو جلوی دهن غزل گذاشت واون رو به داخل ماشین برد.

وقتی غزل به هوش آمد زمان و مكان برایش نا آشنا بود. ولی زود به خودش آمد وفهمید چی بر سرش آمده. توی یه اتاق بزرگ بود جایی مثل انباری.به طرف در رفت ولی در بسته بود  با فریاد از كسانی كه نمی شناخت میخواست تا در رو باز كنند.فریادهای غزل یواش یواش تبدیل شد به گریه والتماس ولی این كار هم بی فایده بود.

1ساعت بعد در باز شد و  غزل سعید رو در مقابل چشماش دید.با دیدن سعید همه چیز از خاطر غزل رفت دوید وسعید رو در اغوش كشید.دل سعید لرزید ولی زود خودشو جمع جور كرد وغزل رو از خودش جدا ساخت. بعد از اینكار سعید غزل بار دیگر به خود آمد وبا تعجب از سعید پرسید من كجام،اینجا كجاست،من تو اینجا چكار میكنم.سعید باصدایی كه از شدت عصبانیت می لرزید گفت:تو اینجایی چون من خواستم.غزل ناباورانه به سعید چشم دوخت و با تعجب پرسید تو؟!

غزل طوری رفتار میكرد كه انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این كار سعید و بیشتر عصبی می كرد.غزل رو به سعید كرد و گفت چی شده بهم بگو دارم دیونه می شم.سعید درحالی كه سعی می كرد خودشو كنترل كنه گفت:چرا خودتو زدی به اون راه خودتو احمق حساب كردی یا منو خر.غزل با گریه گفت داری دیونم میكنی من چرا اینجام تو چرا اینطوری باهام رفتار می كنی.سعید با خشم فریاد زد چون تو خیانت كردی،خیانت.

غزل نا باورانه زل زد به سعید گفت:من خیانت كردم چطور می تونی این حرفو بهم بزنی.سعید فریاد زنان گفت چشمای من اشتباه نمی كنند من به چشمام اطمینان دارم غزل با نیشخندی گفت:حالا این چشمای تو چی دیدن.سعید با صدای كه از خشم می لرزید گفت:چندبار بگم خیانت تو رو دیدن.غزل با گریه وخنده گفت كدوم خیانته كه من ازش خبر ندارم.سعید با پوزخندی گفت:خودتو نزن به اون راه دیروز صبح كی داشت با مهدی می گفت و می خندید.غزل فورا اتفاق دیروز رو به یاد اورد و گفت:تو اشتباه می كنی بذار بگم......سعید حرف غزل رو قطع كرد و گفت:نه لازم نیست حرفی بزنی امروز فقط من حرف میزنم بعد یقشو پاره كرد و جای زخمهای چاقویی كه مهدی بهش زده بود رو نشون غزل داد گفت:این زخمها رو میبینی همونایی كه مهدی توبهم زده ولی اینها دربرابر زخمی كه تو بهم زدی هیچن.سعید دیگه نتونست خودشوكنترل كنه وزد زیر گریه وادامه داد ازت انتظار نداشتم از عالم آدم انتظار داشتم جز تو. من 8 سال عمرمو با یكرنگی به پات ریختم به خاطرت با دوست دشمن شدم وبا دشمن دوست حالا این بود جوابم. غزل با گریه گفت عزیزم من عاشقتم من دیونتم بذار توضیح بدم.سعید با خشم گریه گفت:توضیح نمی خواد همه چی مثل روز روشنه.بعد یه هفت تیر از كمرش بیرون آورد و به طرف غزل پرت كرد گفت تو دو راه داری كه از اینجا خارج بشی. یكیش و بهترینش اینه كه منو بزنی بعد 10 میلیون چكی كه تو جیبمه رو برداری بدی به اون دو نفر كه تو رو دزدیدن و بری خونتون یا من می رم این پولارو میدم به اونا تا بیان تو و هر كاری كه دلشون خواست باهات بكنند.غزل تو تمام مدتی كه سعید حرف میزد زل زده بود به چشمای سعید می دونست كه شوخی نمیكنه. سعید رو خوب میشناخت می دونست كاری رو كه می گه می كنه.غزل تو قلبش به بچگی سعید خندید ودر عین حال خوشحال بود كه بعد از هشت سال سعید هنوز  دیوانه وار دوستش داره چون تمام اینكارها رو به خاطر عشق انجام میداد. به غزل خوب ثابت شد كه سعید دوسش داره وغزل تصمیم گرفت به سعید هم عشق خودشو ثابت كنه.

سعید گفت من تا 20 میشمرم اگه زدی كه می ری اگه  نزدیم خود دانی. اینو گفت وشروع كرد به شمردن. غزلم سرش رو انداخت پائین و بی صدا اشك ریخت. سعید به شماره 20 رسید ولی غزل اسلحه رو برنداشت.سعید در حالی كه داشت می امد به جلو تا اسلحه رو بر داره به غزل گفت: پس راه دومو انتخاب كردی ولی بدون كه اشتباه كردی.

سعید خم شد تا اسلحه رو برداره ولی غزل پیشدستی كرد و هفت تیر رو از زمین برداشت و به طرف سعید گرفت سعید درحالی كه لبخندی از شادی به لب داشت گفت:اره این درسته سعید دستاشو باز كرد و چشماشو بست وگفت:شلیك كن غزلم شلیك كن که میخوام با دستای تو بمیرم تو دنیایی كه عشق تو نباشه نمیخوام زنده بمونم.غزل التماس كنان به سعید گفت: تو اشتباه میكنی من عاشقتم من بدون تو بدون عشق تو نمی تونم زنده بمونم باور كن من دوستت دارم سعید فریاد كشید اگه دوستم داری بزن. بزن و ثابت كن كه دوستم داری غزل گفت باشه می زنم ولی اول بذار حرفمو بزنم بعد ادامه داد.دیرو وقتی از خونه اومدم بیرون دیدم مهدی بیرون منتظرمه مهدی بهم گفت براش ثابت شده ما عاشق همیم. گفت دیگه مزاحمت نمیشم از تو هم معذرت می خواد.منم خندیدم بهش گفتم چه عجب كه بالاخره دو ریالیت افتاده و آدم شدی.وقتی سعید این حرفارو شنید مثل اینكه تلنگری خورد با خودش گفت چه احمقیم من چشما شو باز كرد ودستشو دراز كرد تا هفت تیر رو بگیره. ولی تو همین موقع غزل شلیك كرد.صدای شلیك سعید رو در جا میخكوب كرد. غزل افتاد زمین وسعید زل زد به جنازه غزل وسینه سوراخ شده اش كه خون مثل فواره ازش بیرون می زد.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، عشق، اثبات،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی

عشق جدید 

از یك طرف عذاب وجدان داشت واز سویی خوشحال بود. عذاب وجدان داشت چون به رابطه اش با سام برای همیشه پیان داده بود. سامی كه ۳ سال عاشقانه دوستش داشت سامی كه بارها به خاطرش آشوب به پا كرده بود.سامی كه به خاطرش از خیلی چیزها  واز خیلی كسها گذشته بو.د وخوشحال بود چون دیگه میان خودش وعشق جدیدش داریوش هیچ مانعی نبود.بلاخره از این دو راهی جان كاه خلاص شده بود.

ماجرا بر میگشت به 5 ماه قبل روزی كه تینا برای اولین بار با داریوش در چت اشنا شد.ابتدا اونها فقط درباره كامپیوتر واینترنت حرف میزدند و داریوش تینا رو در این موارد راهنمایی می كرد. ولی هر از گاهی درباره خودشون هم حرف می زدند.

تینا برای داریوش احترام خاصی قائل بود.داریوش با تمام پسرهای كه تینا تا به امروز دیده بود فرق داشت.حتی با دوست پسرش سام.هنر بزرگ سام بلند كردن موهاش وپوشیدن لباسهای تنگ و كوتاه بود. ولی داریوش یه انسان والا یك روشنفكرو یه شخصیت فوقالعاده بود.با وجود اینکه قیافه داریوش براش مهم نبود وتینا به خاطر انسانیت وگفتارداریوش مجذوب او شده بود ولی قیافه داریوش هم كه تینا از وبكم دیده بود زیبا و دلنشین بود.با وجود این به پای سام نمی رسید.

در اوایل وقتی تینا با داریوش چت می کرد عذاب وجدان داشت چون فکر می کرد داره به سام خیانت میکنه ولی بعد از مدتی این احساس ازش رخت بر بست.

تیناو سام۳ سال بود كه دوست بودند. اونها عاشقانه همدیگر رو دوست داشتند.عشق سام و تینا زبانزد دوست ودشمن بود ولی امدن داریوش همه چیز رو بهم ریخت.

دیگه یواش یواش سام  داشت از ذهن تینا می رفت وهمینطور از قلبش. مهمترین كار برای تینا چت كردن با داریوش بود.روزها پشت سر هم می آمدند و می رفتند تا اینكه یه روز یه اتفاق افتاد.تینا داشت با داریوش چت می كرد در اواسط چت داریوش از تینا پرسید:

-میخوام یه سوال ازت بپرسم

-خوب بپرس

-ناراحت نمی شی

-نه

-قول میدی؟

-قول میدم

-دوست پسر داری

تیا درحالی كه خودشو گم كرده بود نوشت نه ندارم.چرا می پرسی

-واسه اینكه دوستت دارم و میخوام باهات عروسی كنم.

تینا خشكش زد. ولی زود به خودش اومد و انگشت شو گذاشت روی دكمه خاموشی وبا تمام زورش فشار داد وكامپیوتر رو خاموش کرد.شب از شدت هیجان نتونست بخوابه.شده بود مثل روزی كه برای اولین بار با سام اشنا شده بود.تینا نمی دونست باید چكار كنه از یه طرف سام وجود داشت كه تینا رو دوست داشت.واز طرف دیگر از دست دادن داریوش احمقانه بود فردا صبح وقتی تینا داشت به مدرسه می رفت مثل هر روز سام رو جلوی در خانه اشان دید تازه یادش اوفتاد كه باید جواب نامه سام رو میداد. ولی دیگه براش مهم نبود. بی اعتنا از كنارش رد شد.بر عكس روزهای گذشته سلام هم نداد سام پشت سرش راه افتاد ولی تینا جوابشو نداد وراه مدرسه رو در پیش گرفت ورفت.سام از این كار تینا در شگفت ماند ولی باخودش گفت حتما حوصله نداشته.

  اون روز تینا تو مدرسه ساعتها با خودش كلنجار رفت تا بلاخره تصمیمش رو گرفت.وقتی زنگ مدرسه خورد یك راست از مدرسه رفت خونه وزود لباساشو عوض كرد و رفت سر كامپیوتر داریوش هم منتظرش بود.داریوش از تینا پرسید:

-دیروز ناراحتت كردم

-نه

-پس چرا بی خداحافظی رفتی

-كار داشتم

-درباره پیشنهادم فكر كردی

-اره

-جوابت چیه

تینا كمی مكث كرد وبعد تایپ كرد:

-باشه

بعد از اون بله كار زندگی ی تینا و داریوش شده بود چت كردن باهم. بر عكس سام كه چشماش سیاه بود چشمان داریوش آبی بود و وقتی چشمای داریوش رو از وبكم می دید نگاه داریوش به عمق دل تینا نفوذ میكرد. اونها برعكس گذشته بیشتر حرفهای عاشقانه می زدند. از اینده می گفتند از روزهای خوشی كه در پیش رو داشتند. داریوش به تینا گفت برات زندگی می سازم كه همه حسرتشو بخورند تو رو خوشبخترین دختر روی زمین می كنم.این حرفها تینا رو بیشتر دیوانه وعاشق می كرد.

همه چیز مرتب بود جز دو چیز كه تینا رو می آزرد یكیش دوری داریوش بود. ودیگریش وجود سام.مشكل اول خیلی زود حل شد داریوش كه در مشهد زندگی می كرد از دانشگاه تهران قبول شده بود تینا وقتی این خبر رو شنید از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید.دومین مشكل رو هم تصمیم گرفت كه فردا حل كنه.

فردا صبح وقتی تینا میخواست بره مدرسه رفت كنار سام كه مثل روزهای گذشته سر كوچه ایستاده بود و به سام گفت بعد از مدرسه زنگ بزن كارت دارم.بیچاره سام چه فكرها كه نكرد درونش عروسی بود بعد از مدتها می تونست صدای عشقش رو بشنوه ولی بعد از مدرسه وقتی سام با تینا تماس گرفت دنیا رو سرش خراب شد.تینا گفت ما دیگه باید از هم جدا بشیم من یكی دیگه رو دوست دارم.

بعد از اون روز تینا دیگه سام رو ندید دوستاش می گفتند رفته جنوب كار كنه. دلش برای سام می سوخت چون سام از دانشگاه قبول شده بود ولی به خاطر تینا اون از تهران رفته بود.

یك روز بارانی تینا كنار پنچره ایستاده بود وداشت به بیرون نگته می كرد.قرار بود یك ساعت دیگه با داریوش چت كنه.بلاخره یه ساعت گذشت و  وارد محیط چت شد.تینا وارد چت شده، نشده خبری رو از داریوش شنید كه تینا رو از جا كند. فرار بود بك هفته دیگه داریوش بیاد تهران تا نام نویسی كنه.داریوش و تینا قرار گذاشتند در یه پارك نزدیك خونه تینا همدیگرو ببینند داریوش گفت تو تا حالا منو از نزدیك ندیدی برای اینكه منو بشناسی یه دست لباس سیاه می پوشم ویه گل رز هم تو دستم می گیرم.

اون یك هفته برای تینا مثل هفت سال بود هر روز در خواب داریوش رو می دید كه با لباسهای سیاه ویه گل رز در دستش به تینا نزدیك میشد.این یك هفته جانكاه تمام شد. شوق دیدن چشمان ابی داریوش تینا رو از خود بی خود كرده بود.

روز موعود رسید تینا بهترین لباسهای رو كه داشت پوشید وارایش كرد. می خواست پیش داریوش بی عیب جلوه كنه. نیم ساعت به قرار مانده بود. تینا به پاركی كه قرار بود داریوش بیاد رفت.مدتی منتظر ماند بعد از گذشت دقایقی دیدش با لباس سیاه و گل رز تو دستش.درست مثل خوابی كه دیده بود داریوش از دور داشت بهش نزدیك میشد. روزهای هجران داشت تموم میشد. تینا بی تاب بود با خودش گفت اگه داریوش منو اینطور هول ببینه بعدا مسخرم میكنه. تینا چشماشو بست تا اراوم بشه وقتی چشماشو باز كر خشكش زد سام جلوی چشماش بود با لباس سیاه ویه گل رز تو دستش.تینا باورش نمی شد که پسری که باهاش چت می کرد همون سام باشه. باچشمهای پر از التماس زل زد به سام ولی سام پوزخندی زد وگل رز رو انداخت تو جوی آب و از اونجا دور شد.

عشق جدید-وبلاگ داستان سیاه/مجموعه داستانهای متفاوت





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، عشق جدید، عشق، جدید،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
نامه سیاه

سه سال پیش درست تو همین روز (یک مهر) من و عشقم از هم جدا شدیم. در آخرین نامه اش نوشت می روم تا عشقمان ابدی شود. ولی اخرین نامه من،نامه سیاه من هرگز به دستش نرسید.(سالگرد جدایمان.......................

نامه سیاه/سیاهنویس




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، نامه سیاه، سیاه، نامه،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
چند سال پیش یکی از فامیلامون ماجرایی تعریف کرد که شب از ترس نتونستم بخوابم خوب بچه بودم فقط ۱۲ سالم بود.چند روز پیش اون ماجرا رو دوباره به یاد آوردم و براساسش یه داستان نوشتم که حاصلش شده داستان زیرمی شه گفت داستان تقریبا واقعیه.امیدوارم خوشتون بیاد.

وسواس

رویا در حالی كه داشت تلوزیونی كه چند دقیقه قبل پاك كرده بود رو دستمال می كشید یاد حرفهای داریوش افتاد واشك به چشمانش اومد:(دیونم كردی چقدر خونه رو تمیز می كنی،چقدر ظرفهارو میشوری همه فامیلو فراری دادی. تو دنیا همه نجسن جز تو؟).

وقتی داریوش و رویا باهم ازدواج كردند عاشقانه همدیگر رو دوست داشتند.كمتر كسی فكر می كرد كه این زوج عاشق با مشكل روبرو بشن. ولی بعد از مدتی وسواس رویا زندگی رو برای داریوش جهنم كرد داریوش خیلی سعی كرد رویا رو اصلاح كنه وزندگیشونو نجات بده ولی رویا قبول نداشت كه مریضه. بلاخره هم داریوش طاقتشو از دست داد وبا دادن حضانت دو دخترش  ومهریه از رویا طلاق گرفت و به این زندگی عذاب اور خاتمه داد.

رویا قبل از طلاق فكر می كرد طوریش نیست وفقط یكم به پاگیزگی زیاد اهمیت میده.ولی بعد از طلاق فهمید اوضاع بدتر از اونی هست كه فكرشو می كرد

بعد از طلاق، وسواس رویا چندین برابر بدتر وبیشتر از قبل شد.رروزی چندین بار وسایل خونه رو با دستمال پاك می كرد،چندین بارظرفهارو آب میكشید،بارها شیر گاز و قفل در خونه رو چك می كرد.............

این اعمال باعث شد رویا بشدت افسرده وغمگین شود. دیگه با كسی رفت آمد نمی كرد.حتی نزدیكترین فامیلاش هم به خونش نمی آمدند.تو این دنیا تنها كسانی كه براش مونده بودند دخترهای دو قلوش نازی و نانی بودند. این دو دختر 9 ساله تنها همدم رویا بودند. به همین خاطرمثل دیونه ها این دو دختر رو دوست داشت واین افراط دردوست داشتن باعث شده بود كه یك وسواس دیگر پیدا كنه، یك وسواس دیوانه كننده.وسواسی كه شبیه هیچكدوم از وسواسهای دیگرش نبود و اون وسواس این بود..............

رویا فكر می كرد اگه دختراش شب بخوابن دیگه بیدار نمی شن به همین خاطر شبها بیدار می موند وهر چند وقت یكبار به اتاق بچه ها می رفت تا ببینه نفس می كشن یا نه. رویا گوشش رو می ذاشت روی سینه بچها تا ببینه قلبشون می زنه یا نه. خیلی وقتها هم دختر هارو از خواب بیدار می كرد. دخترها هم از دست مادرشون خسته شده بودند.

این شب بیداریها بشدت لاغر و ضعیفش كرده بود. به شدت داشت عذاب مكشید زندگی براش شده بود درد رنج. بارها تصمیم به خودكشی گرفته ولی به خاطر بچه ها منصرف شده بود.

بلاخره تصمیم گرفت به یه روانپزشك مراجعه كنه ولی این كار هم فایده ای نداشت ورویا بهبود پیدا نكرد درواقع خودش نمی خواست یا نمی تونست دست از كارهاش بكشه رویا چند بار دكترش روهم عوض كرد ولی اوضاع تغیری نكرد.روزها بدین منوال میگذشت تا اینكه...................

تا اینكه یك شب یك خواب بد دید .یك كابوس وحشتناك. تو خواب دید داره بچه هاشو خفه می كنه بچه ها فریاد می كشیدند ولی رویا به آنها اعتنایی نمی كرد.عرق كرده بودبختك افتاده بود روش نمی ذاشت بیدار بشه ولی بلاخره بایك فریاد از خواب پرید سر تا پا عرق بود. خدا رو شكر كرد كه خواب بوده.

بعد از اینكه بخودش اومد یك راست رفت به اتاق بچه ها وقتی به بالین بچه ها رسید فریادی زد كه تمام دیوارهای خانه لرزیدند.بچه ها نفس نمی كشیدند.رویا مثل دیوانه ها گریه می كرد و فریاد میزد وبچه ها رو تكان می داد ولی بچه ها حركت نمی كردند نازی ونانی مرده بودند.

نظر پزشكی قانونی:

(مرگ بر اثر خفگی با دست، در ساعت 3شب.)

حكم داداگاه:

(رویا احدی مرتكب قتل دو دخترش به نامهای نازی ونانی شده ولی به خاطر اینكه در حین ارتكاب به قتل دچار جنون بوده به یه بیمارستان روانی منتقل می شود تا در آنجا بهبود یابد)





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، وسواس، رویا، داریوش،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
عشق پاک 

-چطور تونستسی همچین چیزی  رو ازم بخوای؟

-مگه من چی خواستم؟

-اگه یكی به خواهرت همچین چیزی رو بگه چیكار میكنی؟

-تو خواهر من نیستی قراره همسرم بشی.

رویا زد زیر گریه و گفت:ازت انتظار نداشتم.

مجید گفت:چرا گریه می كنی خواسته من یه خواسته عادیه.

-این كار اسمش هوسه، هوسم عشق رو از بین می بره.

-نه هوس عشق رو از بین نمی بره اگه هوس نبود عشقی هم به وجود نمی آمد.

-اگه جوابم منفی باشه چیكار میكنی؟

-راهمون از هم جدا میشه.

رویا وقتی گوشی رو گذاشت از شدت ناراحتی و عصبانیت داشت می تركید.انتظار نداشت مجید همچین چیزی ازش بخواد.ازیك طرف می ترسید مجید كه دیوانه وار عاشقش بود رو از دست بده واز یك طرف تن دادن به خواسته مجید براش غیر ممكن بود.مجید سرسختانه پای پیشنهادش بود. و رویا سر دو راهی دشواری قرار داشت.

داستان بر می گشت به دو روز قبل، دو روز قبل مجید به رویا نامه ای نوشته بود كه با تمام نامه های كه به هم داده بودند فرق داشت. مجید از رویا خواسته بود یه بوسه بهش بده.

مجید قبل از نوشتن این نامه تمام جوانب كار رو سنجیده بود و می دونست كه این پیشنهاد می تونه به قیمت از دست دادن عشقش تموم بشه ولی باز نامه رو نوشت.

دو روز از روزی كه مجید با رویا تلفنی حرف زده بود گذشت ودراین مدت هیچكدوم به هم زنگ نزدند. بعد از دو روز مجید گوشی رو بر داشت و به رویا زنگ زد و باهاش اتمام حجت كرد و از رویا خواست تا فردا تصمیمش رو بگیره.

مجید می ترسید كه رویا رو از دست بده بارها تصمیم گرفت بود زنگ بزنه و ازش معذرت بخواد ولی بعد منصرف شده بود. مجید می خواست كاری رو كه شروع كرده بود تمام كنه.

شب شد رویا نمی تونست بخوابه سر دو راهی جانكاهی بود.نه می تونست از عشق ۵ ساله اش بگذره ونه میتونست دامنشو آلوده كنه.بیقرار بود نمی تونست چكار باید بكنه.ولی چاره ای نبود باید ازیكی می گذشت یا مجید یا پاك ماندن.رویا مدتها با خودش كلنجار رفت وبلاخره تصمیمش رو گرفت.

اون شب مجید هم تا نیمه های شب بیدار بود.وبه فكر جواب رویا بود.دائم به این فكر می كرد كه رویا بهش چی خواهد گفت.

فردا صبح رویا به سختی از تخت خواب بیرون آمد. شب اصلا نتونسته بود بخوابه به ساعت نگاه كرد.هنوز چند ساعتی تا زنگ زدن مجید مونده بود.قرار بود مجید ساعت  دو بهش زنگ بزنه.

ثانیه ها ودقیقه ها رفتند و رفتند و به ساعت دو رسیدند.

درست سر ساعت دو گوشی رویا زنگ خورد خودش بود با دستانی لرزان گوشی رو بر داشت.رویا و مجید دو سه ساعت درباره پیشنهاد مجید حرف زدند و بلاخره به توافق رسیدند.

مجید ناباورانه  گوشی رو گذاشت روی میز باورش نمیشد جواب رویا مثبت باشه. باورش سخت بود دختری كه به نجابت شهره بود تن به خواسته مجید بده.قرار مجید و رویا دو روز دیگه بود.

اون دو روز برای مجید به درازی دو سال بود.مجید بی صبرانه منتظر روز قرار بود. با تمام سختی مجید اون دو روز رو گذراند.

صبح ساعت 6 مجید از تخت خواب پائین آمد.شب حتی یه ثانیه هم چشم رو هم نگذاشته بود.قرار بود ساعت 7 كه رویا به مدرسه می رفت دریه كوچه خلوت مجید رویا رو ببوسه.مجید زودتر از موعود به كوچه رفت مدتی بعد رویا رو از دور دید كه داره بهش نزدیك میشه. رویا وقتی به كنار مجید رسید ایستاد مجید به چشمهای رویا نگاه كرد. از خشمی كه در چشمانش بود ترسید مدتی به سكوت گذشت، مدتی بعد مجید صورتشو به صورت رویا نزدیك كرد. مجید نفسهای داغ رویا رو روی صورتش حس می كرد.قلبش به شدت میزد تو عالم دیگری بود. مجید چشمانش رو بست ولی درست تو همین زمان آب دهان رویا پاشید رو صورت مجید.رویا به روی مجید تف انداخت و با نفرت از اون رو برگرداند و با سرعت از اونجا دور شد.مجید هم هاج واج رفتن رویا رو تماشا کرد.

وقتی رویا از كوچه خارج شد مجید از خوشحالی بالا پرید وفریاد خوشحالی سر داد .رویا در امتحانی كه مجید براش ترتیب داده بود قبول شده بود.مجید با تمام وجود گفت: خدا متشكرم به خاطر عشق پاكی كه به من دادی.

مجید در حالی كه شاد خندان به طرف خانه برمی گشت به فكر راهی بود كه بتونه با رویا آشتی كنه.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، عشق پاک، عشق، پاک،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی

ساعت

از ترس داشت می مرد.میدونست امشب پدرمعتادش می كشتش.كسی هم نبود به دادش برسه.حتی مادرش هم خونه نبود.ناهید با تمام وجود آرزو كرد مادرش امروز از خونه دائیش برگرده ولی این یك آرزوی محال بود چون چند روز پیش مادرش سر اعتیاد پدرش باهاش دعوا كرده بود و رفته بود خانه برادرش وبه این زودیاهم برنمیگشت.

داستان از این قرار بود كه صبح وقتی ناهید داشت خونه رو تمیز می كرد ساعت پدرش رو كه پدر بزرگش از مكه آورده بود از میز به زمین انداختت كه باعث شد شیشه اش بشكنه وعقربه هاش به زمین بریزه پدرش عاشق اون ساعت بود چون یادگار پدرمرحومش بود.پدرش در مواظبت از این ساعت وسواس زیادی به خرج میداد واین باعث شده بود ترس ناهید هزار برابر بشه.

ناهید حتی نمی تونست حاشا كنه چون میلاد برادرش از ماجرا خبر داشت وناهید مطمئن بود پدرش نرسیده میلاد قضیه رو میذاره کف دستش.

میلاد و ناهید مثل كارد پنیر بودند.همیشه باهم دعوا داشتند ولج لجبازی می كردند.هر كدوم دنبال فرصتی بود تا چغلی اون یكی رو پیش پدرش بكنه واز كتك خوردن طرف مقابل لذت ببره.چند روز قبل بود كه از مدرسه میلاد زنگ زده بودند واز میلاد گلایه كرده بودند وناهید شب به پدرش گفت ومیلاد كتك مفصلی خورد. ناهید می دونست كه میلاد به دنبال انتقامه.از صبح كه ناهید ساعت رو شكسته بود خنده شیطانی وزشتی بر لب میلاد بود كه ناهید رو به شدت می آزرد.

ناهید چند بار خواست بره از میلاد خواهش كنه به پدرش نگه ولی غرورش اجازه نمیداد. اصلا اگه می گفتم میلاد قبول نمی كرد این از خنده  آزار دهنده ای كه بر لب میلاد بود معلوم بود.

ناهید تصمیم گرفت به خونه دائیش در كرج بره ولی پول كافی نداشت.درونش آشوب بود هنوز پدرش نیومده از ترس داشت می مرد. میدونست پدرش این روزها هم به خاطر قهر كردن مادرش وهم به خاطر اعتیادش اعصاب درست حسابی نداره.

خنده های میلاد آزارش میداد می دونست داره لحظه شماری می كنه پدرش بیاد و ماجرا رو بهش بگه. ناهید بارها به خودش لعنت فرستاد كه چرا چند روز پیش شیطونی میلاد رو كرده بود.

ناهید خودشو برای شب اماده كرده بود . می دونست شب كه پدرش بیاد اونو به باد كتك می گیره.پدرش بارها بی دلیل ناهید و میلاد رو كتك زده بود شكستن ساعت كه جای خود داشت.

ناهید رفت تا شام بپزه حوصله این كارو نداشت ولی نمی خواست جرمش دو تا بشه.بعد از آماده شدن شام به اتاقش رفت تا از شر خندهای عذاب آور میلاد خلاص بشه.

ساعت به تندی حرت می كرد مثل اینكه دنبالش كرده بودند. ساعت 8 در خانه زده شد.پدرش بود.نیومده با فریاد شام خواست ناهید بساط شام رو چید.

 سر سفره ناهید با غذاش بازی می كرد میلی به غذا نداشت زیر چشمی نگاهی به میلاد انداخت داشت با اشتها غذاشو می خورد وگاهی هم به ناهید نگاه می كرد و می خندید.

بعد از شام اتفاقی كه ناهید ازش می ترسید افتاد پدرش به ناهید گفت برو ساعتمو بیار ناهید باصدای كه از ترس می لرزیزد گفت نمی دونم كجاس پدرش با عصبانیت گفت پرواز كه نكرده تو خونه است بگرد پیداشت كن.تو همین لحظه میلاد میون حرفشون پرید گفت بابا من میرم بیارمش ناهید با نفرت به میلاد نگاه كرد. همون لبخند زشت رو لباش بود.ناهید تو قلبش از خدا كمك خواست و دعا كرد خدا به دادش برسه.

مدتی بعد میلاد برگشت.ناهید ناباورانه زل زد به میلاد ساعت تو دستش بود ولی صحیح وسالم.ناهید به میلاد نگاه كرد هنوز لبخند رو لباش بود ولی دیگه زشت آزار دهنده نبود بلكه زیبا و دوست داشتنی بود.

میلاد با تعمیر ساعت ناهید رو نجات داده بود.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
نامه                                                 

-الو سلام میترا خانوم؟

- بله بفرمائید.

-میخوام بگم....................

-خوب حرفتونو بزنید.

-خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.

-پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید.

-میشه براتون نامه بنویسم.

-آره چرا نمیشه.

-منو شناختید مجیدم خونمون یه گوچه پائین تر از خونه شماست.

-آره شناختم.

-من با اجازه شما فردا نامه رو میارم بدم به شما.

-باشه.

-خدانگهدار.

-خداحافظ.

مجید وقتی گوشی رو گذاشت سر از پا نمی شناخت.فكر نمی كرد كارها به این خوبی پیش بره. به میترا زنگ زده بود باورش نمی شد.عشق یه طرفه مجید نسبت به میترا داشت تبدیل می شد به عشق دو طرفه چقدر دوست داشت بهش بگه عاشقشه، دوسش داره.خواب رو از چشماش ربوده اما نتونست ولی تا اینجا هم خوب پیش رفته بود با خودش گفت این نامه مسیر زندگی منو عوض میكنه باید با تمام وجودم واز ته دلم تمام حرفامو بزنم.

مجید یه لحظه رو هم تلف نكرد و از خونه زد بیرون رفت به یكی از شیكترین مغازه های لوازم تحریر فروشی بهترین و گرونترین كاغذ و پاكت نامه رو خرید وزود برگشت به خونه. مجید چندین نامه نوشت وپاره كرد. هر چی می نوشت می گفت این نمی شه. دو ساعت نوشت  پاره كرد. بلاخره اونی رو كه میخواست نوشت ودر پاكت رو بست چند دقیقه بعد یادش اومد یه جا میترا رو تو خطاب كرده بود به همین خاطر نامه رو پاره كرد ورفت وكاغذ وپاكت تازه گرفت.

مجید باز هم چندین بار نوشت و خوند وپاره كرد تااینكه اونی رو كه میخواست نوشت با خودش گفت بهتر از این نمیشه ولی در پاكت رو باز گذاشت تا اگه كم و كاستی داشت درستش كنه.

 مجید همه زندگیشو در گرو این نامه می دونست اون به معنای واقعی عاشق میترا بود چندین ماه بود خواب و خوراك نداشت تا كه امروز تمام جسارتشو جمع كرد و به میترا زنگ زد.

مجید دست به قلم خوبی داشت.اون تونست حرفهای دلش رو بنویسه ولی هنوز اضطراب داشت نمی دونست چرا ولی اضطراب ولش نمی كرد ساعت ده شب بود می دونست نمی تونه بخوابه پس تصمیم گرفت یه كاری كنه . اتاق به شدت بهم ریخته بود پر از كاغذ پاره و مچاله شده. اتاق رو جمع و جور كردورفت دراز كشید با خودش گفت فردا میترا میفهمه چقدر دوسش دارم.میفهمه عاشقشم.

مجید تا صبح نتونست بخوابه چندین با ر بلند شد و نامه رو خوند تو ذهنش هی تكرار میكرد این نامه به سرنوشت من بسته است زندگی منو از این رو به اون رو می كنه.

 بالاخره هوا روشن شد ولی قرار بود نامه رو ساعت هفت ونیم كه میترا به مدرسه می رفت بهش بده. تا اون موقع دو ساعت ونیم مونده بود مجید با عصبانیت گفت این عقربه ها چرا حركت نمی كنند مجید برای اینكه وقت بگذره رفت وكمی به خودش رسید ریششو زد به موهاشم ژل زد.می خواست بی نقص باشه.

یك ساعت به قرار مونده بود كه صبر مجید تموم شد ورفت سر كوچه ای كه خونه میترا در اونجا بود.این یك ساعت براش مثل یك سال گذشت ولی بلاخره میترا از در خونشون خارج شد.مجید وارد كوچه شد قلبش به شدت می زد و داشت از جاش كنده میشد.آشكارا سرخ شده بود ولی در عوض میترا آروم و خونسرد بود.مجید سلام كرد بعد از جواب سلام نامه رو به میترا داد و به سرعت از كوچه خارج شد مقداری از راه رو رفته بود كه یهو یادش اومد ازش نپرسیده جواب نامه رو كی میده به همین خاطر برگشت تا بپرسه.وقتی برگشت میترا در كوچه نبود ولی نامه مچاله شده مجید روی آسفالت كوچه افتاده بود



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، نامه عاشقانه، نامه، عاشقانه،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
عشق تاریخ مصرف دارد؟؟؟!!!

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنیای عجیبی دنیای ما. یك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.انها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید منصور كنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد. منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد ژاله داشت  وارد دانشگاه می شد.  منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی.بعد سكوتی میانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ژاله هم سرشو به علامت تائید تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقایقی باهم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی كه از قدیم  میانشون بود بیدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یك عشق بزرگ، عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم می كرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنچ ماه سور سات عروسی آماده شد ومنصور ژاله زندگی جدیدشونو اغاز كردند. یه زندگی رویایی زندگی كه همه حسرتشو و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقی بزرگ كه خانه این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.

ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.

 در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم با خودش برد وژاله را كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكان انجا هم نتوانستند كاری بكنند.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش كتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد.منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بلاخره  تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.در این میان مادر وخواهر منصور آتش بیار معركه بودند ومنصوررا برای طلاق تحریک می کردند. منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار یه راست می رفت به اتاقش.حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.

یك شب كه منصور وژاله سر میز شام بودن منصور بعد از مقدمه چینی ومن ومن كردن به ژاله گفت: من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعتی بهتر بگم نمی تونم. می خوام طلاقت بدم و مهریتم....... دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت وبا علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

بعد ازچند روزژاله و منصور جلوی دفتری بودند كه روزی در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتی پائین آمدند در حالی كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختی تكیه داد وسیگاری روشن كرد  وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم بعد عصای نایینها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد

ژاله هم می دید هم حرف می زد منصو گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی..منصور با عصبانیت سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم. دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به ارامش دعوت می كرد بعد  از اینكه منصور کمی ارام شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد. وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكان داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی وگفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتیشو بدست آورد.همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.سلامتی اون یه معجزه بود. منصور میون حرف دكتر پرید گفت پس چرا به من چیزی نگفت.دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و به فكر فرو رفت فردا روز تولدش بود.

عشق تاریخ مصرف دارد؟؟؟!!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، رضادورقی، تاریخ مصرف، مصرف، تاریخ، عشق،

دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رضا دورقی
یک داستان عجیب



چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.


این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.

 

کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.


به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ...!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : رضا، دورقی، رضا دورقی، یک داستان عجیب، داستان،